به خانه كه مي‌آيي يادت مي‌افتد كه كه هستي و چه‌كاره‌اي.

يادت مي‌آيد كه قرار است خالي باشد لحظه‌ها. يادت مي‌آيد كه تنهايي.

چه‌قدر خوب بود امشب. جه حس خوبي داشتم. يكي از دوستانم را ديدم با شوهرش. من دوست دارم بگويم با دوستش. چه‌قدر خوب بود. دوستش را خيلي دوست داشتم، با اين‌كه اولين بار بود كه مي‌ديدمش. اين‌جوري كه دارم مي‌گويم قاطي مي‌شود، بگذاريد از اول بگويم:

من يك دوستي داشتم كه عاشقش بودم، البته عاشقي ذهني، رابطه نداشتيم و سالي يكي دو بار هم‌ديگر را مي‌ديديم و در مورد هر چيزي حرف مي‌زديم جز دوست داشتن. دوستم رفت و همان رابطه‌ي حرف زدن سالي يكي دو بار هم قطع شد. چند سال بعد خيلي يادش كردم، ميل زدم و جوابم را داد. خيلي خوب بود اين حس كه يك آدمي آن‌ور دنيا به حرف‌هايت گوش مي‌دهد و برايت مي‌نويسد از برداشت‌هايش. خيلي حس خوبي است، اين‌كه بتواني براي كسي بنويسي كه در چه حالي و نگران قضاوتش نباشي و بداني هر چه مي‌گويد از سر لطف است و دوست‌داشتن.

دوستش خيلي به دلم نشست. خيلي ماه بود و دوست‌داشتني. دوست داشتم بغلش كنم و بگويم كه خيلي دوستش دارم و اين كار را كردم. خيلي حس خوبي دارمن براي دوستم، آدم خيلي خوبي دارد، خيلي قابل اعتماد است.

دوستم را دوست دارم، ولي الان و از خيلي وقت پيش عاشقش نيستم. دوستم خيلي به من كمك كرده، خيلي. خودش هم نمي‌داند كه چه‌قدر كمك كرده. كاش دوباره ببينمشان. خيلي ماه‌اند هر دوتاشان.

تا حالا شده خالي شويد، خالي و تهي، خالي از همه چيز.

روزهاي خالي يعني روزهايي كه چشم به راه تلفن كسي نباشي، يعني روزهايي كه نشماري‌شان تا بگذرند به انتظار ديدنش، يعني روزهايي كه شب مي‌شوند تا بخوابي كه خستگي‌ات در برود تا كارهاي فردايت را انجام دهي. روزهاي خالي يعني اين‌كه كارهايت را انجام مي‌دهي چون قرار است كه انجام بدهي، قرار مي‌گذاري با آدم‌ها چون قرار است كه قرار بگذاري و حتي روزهايي كه مي‌خوابي با كسي چون قرار است كه بخوابي.

داشته‌ام قبلاً از اين روزها و الان كه مي‌خواهد شروع شود دلم گرفته است، دلم گرفته به حال خودم و زندگي‌ام.

مي‌خواهيد اسمش را بگذاريد غر زدن، بگذاريد لوس كردن، بگذاريد خود را به موش‌مردگي زدن يا هر چيز ديگر، مهم نيست. حالم بيش‌تر از آن گرفته است كه نظر بقيه و حتي نظر خودم به تخمم باشد. پذيرفتن بعضي چيزها مثل پذيرفتن مرگ است، ناگزيري كه بپذيري. يادم مي‌آيد اولين بار كه مرگ را حس كردم هفده سالم بود. ترسناك بود و در عين‌حال خيلي ساده و واقعي. پذيرفتن از دست دادن آدم‌ها هم مثل پذيرفتن مرگ است.

خيلي دست و پا زدم، خيلي به خودم اميد دادم كه بالاخره يك اتفاقي مي‌افتد و همه چيز درست مي‌شود، خيلي سعي كردم كه زاويه‌ي نگاهم را عوض كنم تا واقعيت را كه تلخ بود و دردآور، نبينم. اما گاهي زور زدن فايده ندارد. بايد بپذيري. بعضي چيزها از نوعي‌اند كه نمي‌تواني فرار كني از دست‌شان، مثل شناس‌نامه‌ات.

شايد خيلي ساده باشد، شايد دارم بي‌خود هياهو مي‌كنم، از اين اتفاق‌ها هر روز براي خيلي‌ها مي‌افتد؛ كسي را دوست داري و بايد قبول كني كه نمي‌توانيد با هم باشيد. نمي‌خواهم شلوغ كنم كه وضعيت من فرق مي‌كند اما حق دارم كه ناراحت باشم و بگويم كه خيلي ناراحت‌ام، خيلي.

روزهاي خالي را مي‌شناسم. چاره‌اي نيست، با كار و مشغوليت‌هاي احمقانه پرشان مي‌كنم. احمقانه رفتار كردن ساده است ولي وقتي بداني كه داري احمقانه رفتار مي‌كني، نه. اميدوارم كنار بيايم با حماقتم. اصلاً حال ندارم هر شب گريه كنم، اصلاً حال ندارم هر شب تنهايي را با تمام سلول‌هايم حس كنم.

“هنوز گرمي مرد، هنوز گرمي. نمي‌داني چه پوستي كنده مي‌شود ازت، يا مي‌داني و مي‌ترسي به روي خودت بياوري.”

نماز شام غريبان چو گريه آغازم

به مويه‌هاي غريبانه قصه پردازم

به ياد يار و ديار آن‌چنان بگريم زار

كه از جهان ره و رسم سفر براندازم (حافظ)

تا حالا شده خالي شويد. تا حالا شده نگاه كنيد به خودتان و دل‌تان بسوزد به حال و روز خويش؟

اين‌ها را شايد مي‌نويسم براي خودم تا فكرها و حس‌هايم را دوره كنم، تا چيزي را از قلم نيندازم. خواندن ندارد اين همه ناله و مويه.

مانده‌ام هنوز كه چه مي‌شود كه آدم كسي را اين‌قدر دوست دارد. خودم اگرچه خيلي نوشته‌ام در اين باره، ولي هنوز هم نمي‌فهمم چه اتفاقي مي‌افتد. كسي را مي‌شناسي و زماني مي‌گذرد و درمي‌يابي كه بسيار دوستش داري. يك جاهاي اساسي‌اش اصلاً دست خودت نيست. اگر مي‌شد اين جريان را كنترل كني بهتر بود شايد.

خودم را ول كنم مي‌نويسم همين‌طور. ولي بس است. گرچه زود است، ولي بروم بخوابم. كاش خوابي كه مي‌بينم … ، ولش كن مهم نيست.

چند نفر مي‌شناسيد احمق‌تر از خودتان، زود جواب ندهيد، فكر كنيد، وقت داريد. چند نفر واقعاً؟

من كه هيچ.

كاش زمان به عقب بر مي‌گشت، به عقب، عقب‌تر، تا آن لحظه كه مادرم حامله شد. اگر نمي‌شد الان يك آدمي مثل من نبود با اين همه درد و مرض. اگر در دوره‌ي بعدي‌اش حامله مي‌شد يك تخمك ديگر بود و يك اسپرم ديگر و الان هم يك آدم ديگر. مي‌بينيد؟ حساب احتمالات خيلي ساده است و در عين حال دردآور. آن‌هايي كه نمي‌فهمند احتمال چيست بنشينند فكر كنند به اين موضوع تا دردشان بگيرد.

مي‌خواهم بنويسم از همه چيز، نه اما از خودم. قبل از اين‌كه بنشينم و شروع به نوشتن كنم ياد اتفاقي افتادم، حدود پنج سال پيش. در تاكسي نشسته بودم. پسري هم كنارم نشسته بود و دختري كنار او. از اين تاكسي‌هاي خطي بود كه راه طولاني است و آدم‌ها حداقل يك نيم ساعتي كنار هم هستند. نمي‌دانم از چه وقت، ولي حس كردم كه آن پسر دارد دختر را اذيت مي‌كند. زير چشمي نگاه كردم، ديدم پسر دستش را مي‌برد به طرف پستان‌هاي دختر و دختر دستش را پس مي‌زند. تقريباً داشتند دعوا مي‌كردند. پسر با سماجت حركتش را تكرار مي‌كرد و دختر هم با سماجتي شبيه همان، دستش را پس مي‌زد. به مقصد رسيديم، همه پياده شدند و كرايه‌شان را حساب كردند. پسر جدا، دختر جدا. هر كسي هم رفت به راه خودش. اگر درست يادم باشد آن‌روز حالم خيلي بد شد. مضطرب بودم. از چيزي كه ديده بودم مضطرب بودم. از خودم هم عصباني كه چرا وقتي اين اتفاق را مي‌ديدم واكنشي نشان ندادم. حس وقتي را داشتم كه در مورد تجاوز چيزي مي‌شنوم و حالم بد مي‌شود. فكر كردم اگر خر پسر را مي‌گرفتيم كه داري چه‌كار مي‌كني، دختر انكار مي‌كرد كه اذيت شده، آن‌هم از ترس آبرو. دو سه روز به هم ريخته بودم. به آن لحظه ها فكر مي‌كردم و به رفتار خودم. من نشسته بودم و فقط كنج‌كاوي كرده بودم. از دست خودم حرصم در آمده بود.

كاش برگردد به عقب، خيلي عقب‌تر. آن‌وقت شايد كسي نبود الان كه نتواند جنده‌ها را بكند. كسي نبود كه برايش مهم باشد در سكس طرف مقابلش چه حسي دارد. كسي نبود كه …

دو نفري سوار تاكسي شده بودند، دوستم و يكي از دوست‌هايش، هر دو پسر. عقب نشسته بودند. دو تا دختر هم جلو. هم‌راه دوستم توضيح داده بود كه دخترها دوست دارند به تنشان دست بزني و دستش را برده بود جلو از كنار صندلي و پهلوي دختر را گرفته بود. هيچ اتفاقي نيفتاده بود و دخترها آرام نشسته بودند و به صحبت‌شان ادامه داده بودند و جايي كه مي‌خواستند پياده شده بودند. دوستم هم به اين نتيجه رسيده بود كه حداقل دخترهاي چاق دوست دارند كه دست‌مالي شوند.

كاش باز هم به عقب برگردد. تا جايي كه دو تا باشند؛ آدم و حوا، و هر دو بميرند و هيچ تخمكي با هيچ اسپرمي لقاح نكند.

احمقانه است شايد كه من لذت‌بخش‌ترين رابطه‌ي جنسي‌ام با كسي بوده است كه با هم اينتركورس نداشته‌ايم. و شايد از ديد بعضي‌ها با كسي كه با او سكس نداشته‌ام. احمقانه است شايد كه مي‌توانستم آن رابطه را ادامه دهم و ندادم. احمقانه است همه چيز.

اين همه رك نوشتن چه معني‌اي دارد؟ دارم چه‌كار مي‌كنم؟

مي‌گويند وقتي مستي ننويس و حرف نزن، اما من اگر بخواهم گوش كنم اين حرف‌ها را ديگر نبايد بنويسم و نبايد حرف بزنم. من هميشه مستم. حتي الان.

گيلاس‌ها را مي‌شمردم اول اما ديگر نمي‌شمارم. عددش بزرگ مي‌شود. چه‌قدر احتمال دارد كه يك گيلاس بيفتد و بشكند؟

شاشيدن حس خوبي مي‌دهد به آدم، يكي قبل از سكس و يكي بعد از سكس، پس نتيجه مي‌گيريم شاشيدن هميشه حس خوبي مي‌دهد. شايد آدم آفريده شده كه بشاشد. بشاشد به همه چيز، به ديگران، به زندگي‌اش، به خودش. اين‌كه بشاشي به خودت خيلي كيف مي‌دهد. مشكل اين‌جاست كه خيلي آدم‌ها مي‌شاشند به خودشان و كيف نمي‌كنند.

خب، به اندازه‌ي كافي نوشتم. اسم مطلب را هم چيزي مي‌گذارم كه خواننده جلب كند، نوعش مهم نيست، هر چه بيش‌تر بهتر.

جادو مي‌كند آدم را اين عشق، باور نمي‌كنيد؟ عاشق شويد و آن‌وقت ببينيد. الكي نيست، يك چيزي هست كه اين‌قدر نوشته‌اند در موردش. من كه ديگر خوب فهميده‌ام كه تا وقتي عاشقم خودم را لوس نكنم كه: “فكر كردم، تصميم گرفتم، مي‌خواهم، درستش اين است كه، …” بل‌كه منتظر بمانم ببينم اين‌بار ديگر چه‌طور غافلگير مي‌شوم. گرفتار مي‌شوي، گيج و منگ مي‌شوي، هول و ولا برت مي‌دارت، ولي تا هست بگذار از اين گرفتاري‌ها باشد.

خوش‌حالم.

مي‌گفتند بايد انتخاب كني يكي را از بين اين‌ها. مي‌گفتند و اصلاً هم كوتاه نمي‌آمدند. من هم مانده بودم هاج و واج كه بايد چه‌كار كنم. اگر كت و شلوار را انتخاب مي‌كردم بايد هميشه دردسر رسمي پوشيدن و حس خفگي‌اي را كه بعد از مدام پوشيدن كت و شلوار به آدم دست مي‌دهد تحمل مي‌كردم. اگر تي‌شرت و شلوار جين را انتخاب مي‌كردم، راحت بودم، اما هميشه و همه جا كه نمي‌شود جين پوشيد. اگر شلوار پارچه‌اي و پيراهن مردانه را انتخاب مي‌كردم يكي اين‌كه تا حدي همان دردسر كت و شلوار را داشت و دوم آن‌كه دلم تنگ مي‌شد براي جين پوشيدن. بد مخمصه‌اي بود. كوتاه هم نمي‌آمدند. وقت خواستم تا فكر كنم. سه روز وقت دادند و الان روز آخر است و فردا بايد جواب بدهم. دارم فكر مي‌كنم به يك چيزهايي براي خلاص شدن؛ بگذارم بروم خارج. آن‌وقت ديگر دست‌شان به من نمي‌رسد تا مجبور باشم به حرف‌شان گوش كنم و از بين اين‌ها يكي را انتخاب كنم. همين الان بروم يك بليط براي تركيه يا دبي كه ويزا نمي‌خواهد بگيرم و بروم و آن‌جا براي رفتن به يك جاي درست و حسابي‌تر يك كاري كنم. ولي آخر خيلي احمقانه است كه آدم مجبور باشد براي در رفتن از هم‌چين چيزي برود خارج. تازه اين‌كه آن‌جا بتوانم گليم خودم را از آب بكشم بيرون، اصلاً معلوم نيست. بد مخمصه‌اي است، به خدا بد مخمصه‌اي است. از شانس من است كه اين جماعت سر و كارشان افتاده به من. بي‌كارند، آمده‌اند يك طرح داده‌اند براي آزمايش اين‌كه پوشش مردم را سر و سامان بدهند. بين كد‌هاي ملي‌ قرعه‌كشي كرده‌اند، من خوش شانس هم بين آن‌هايي كه براي اين‌كار انتخاب شده‌اند، هستم. در رفتن هم ندارد. نمي‌خواهم و هم‌كاري نمي‌كنم هم نداريم. آن‌جوري كه آن آدم بداخلاق نچسب مي‌گفت دستور از كسي آن‌قدر بالا صادر شده كه اگر بگويي نه يا هم‌كاري نكني معلوم نيست چه كارت مي‌كنند. شوخي كردم و به يكي‌شان گفتم بين اين لباس‌ها عبا يا شنل نداريد، چون من از بچگي عاشق شنل بودم. چنان بد نگاهم كرد كه غلط كردم از هر چه حرف زيادي زدن. تازه اين‌جا هم كه دارم مي‌نويسم معلوم نيست چه عواقبي دارد. اميدوارم اين آدم‌ها هيچ‌كدام‌شان وب‌لاگ نخوانند. به هيچ‌كس هم نمي‌توانم بگويم. به هر كه بگويم مسخره‌ام مي‌كند و فكر مي‌كند خيالاتي شده‌ام. يك فكر ديگر هم به كله‌ام زده؛ بروم دنبال يك شناس‌نامه‌ي قلابي و يك آدم ديگر بشوم. كار و خانه و همه چيز را هم ببوسم و بگذارم كنار، دست‌فروشي كه مي‌توانم بكنم تا نميرم از گرسنگي. تازه اين خوبي را هم دارد كه از شر اين آدم‌هاي دور و برم هم راحت مي‌شوم. نمي‌دانم، بايد بيش‌تر فكر كنم.

برادرم بي‌خود نبود كه زد به سرش. به همه گفتم ولي هيچ‌كس جدي نگرفت. همه شايد پشت سرم به من مي‌خنديدند. برادرم بزرگ‌تر از من بود، چهار سال. توي يك شركت كار مي‌كرد. مدير يك قسمتي بود كه آخرش هم نفهميدم كارش چه بود. هر وقت هم پرسيدم جوري جواب مي‌داد كه من نمي‌فهميدم چه‌كار مي‌كند. فقط يادم است آخر حرف‌هايش هميشه مي گفت ري‌سورس، و من از اين كلمه خوشم مي‌آمد، كلاس داشت لامصب. همه‌اش از وقتي شروع شد كه زن گرفت. خودش و زنش با هم خيلي خوب بودند، با بقيه‌ي ماها و فاميل زنش هم خيلي خوب بودند، اصلاً زندگي‌شان خيلي خوب بود. اما من مي‌فهميدم يك خبري هست اين وسط. برادرم زنش را دوست داشت، خيلي دوست داشت. ولي از وقتي با هم بودند، يعني از وقتي زندگي‌شان را شروع كردند صدايش زنگ غم‌آلودي گرفت كه انگار فقط من مي‌فهميدم. به هر كه مي‌گفتم لب‌خند مي‌زد و چيزي مي‌گفت تا موضوع صحبت را عوض كند. برادرم مشكل داشت و آن‌وقت همه فكر مي‌كردند كه من مشكل دارم. هميشه همه فكر مي‌كردند كه من مشكل دارم. شايد هم داشتم. ولي مشكل من خيلي بد نبود، يعني اصلاً صدايم زنگ غم نگرفته بود به خودش. يك‌بار همين را گفتم به خودش، لب‌خندي زد، از آن لب‌خندها كه نمي تواني بفهمي براي چيست، مثل آن ماسك‌هاي رنگارنگ كه در بچگي به صورتمان مي‌زديم و معلوم نبود آدم پشتش چه حالي دارد. لب‌خندش هم تلخ بود و هم بي‌احساس. زن برادرم را دوست داشتم. نه، دوستش نداشتم، برايم جالب بود. وقتي مي‌رفتم خانه‌شان، گاهي ساعت‌ها نگاهش مي‌كردم. ربطي نداشت به برادرم. دوست‌داشتني بود ولي ربطي نداشت به برادرم. برادرم زنش را خيلي دوست داشت. مي‌فهميدم كه مي تواند دوستش بدارد اما نمي‌فهميدم چه ربطي دارد به او. يك بار زن برادرم به من گفت: “نمي‌خواهي زن بگيري؟” گفتم نه، پرسيد چرا، گفتم: “چون كسي نيست كه به من ربطي داشته باشد” گفت: “تو بگير، ربطش پيدا مي‌شود” فكر كردم برادرم هم همين‌طوري زن گرفته، گرفته تا ربطش پيدا شود و نشده است. من حس مي‌كردم كه اگر اين‌طور پيش برود برادرم حتماً يك بلايي سر خودش مي‌آورد. ولي هيچ‌كس جدي نمي‌گرفت. يك بار جلوي خودش به زنش گفتم: “اين حالش خوب نيست، وضعيت‌اش خطرناك است” برادرم خنديد و نگذاشت تا زنش جواب بدهد. من هر كار كه مي‌توانستم كردم. اما انگار اگر چيزي قرار است اتفاق بيفتد مي‌افتد، بي‌خود بال‌بال مي‌زدم. اين آخرها مردمك چشم‌هايش گشادتر شده بودند، شايد از كم‌خوابي بود. خيلي كار مي‌كرد و كم‌تر و ديرتر به خانه مي‌آمد. برادرم ديگر نه مال خودش بود و نه مال زنش، مال هيچ‌كس نبود. برادرم ديگر آن برادر من نبود. برادر هيچ‌كس نبود، حتي برادر خواهرم. برادرم رفت، رفت به بهشت، چون احمق‌ها مي‌روند به بهشت، احمق‌ها و ديوانه‌ها البته. اين را مادرم يك بار كه داشت با خواهرش حرف مي‌زد گفته بود. داشتند در مورد من حرف مي‌زدند و من هم انگار كه نمي‌شنوم سرم به كار خودم گرم بود. مادرم گفت كه ديوانه‌ها مي‌روند به بهشت. برادرم هم حتماً به بهشت رفته، چون احمق بود، خيلي احمق.

كتاب‌هايي از هدايت، كوئليو و آلنده از نمايشگاه جمع‌آوري شدند.

برويد تا ناياب نشده از جلوي دانشگاه بخريد.

گاه

بعضي لحظه‌ها را وصله مي‌كنم

براي خوب بودنم.

گاه اما وصله‌ها

بسيار كوچك‌اند براي پوشاندن خالي‌ها.

گاه

حس خوبم را پيدا نمي‌كنم

و مي‌نشينم به انتظار.

گاه مي‌دانم انتظار را آفريده‌ام

براي تحمل‌ام.

گاه

در سايت فارسي بي‌بي‌سي خبري خواندم:

به گزارش خبرگزاری مهر، ابوطالب شفقت استا‌ن‌دار مازندران با ابراز تاسف از وضعیت حجاب در این استان گفته است: “زنان بد حجاب کارمند ادارات مازندران اخراج می‌شوند.” آقای شفقت که در جلسه‌ي شورای فرهنگ عمومی مازندران سخن می‌گفت، تاکید کرده: “کارمند زنی که در محل کار خود الگوی زن ایرانی را رعایت نمی‌کند نباید در این دولت خدمت کند.” به گفته‌ي آقای شفقت، “کارگروه حجاب و عفاف” که در شورای فرهنگ عمومی استان تشکیل شده ” موظف است در دستگاه‌های اجرایی برای ترویج فرهنگ عفاف و حجاب و شناسایی و اخراج زنان بدحجاب در ادارات مازندران اقدام جدی و سریع انجام دهد.”

به اين خبر مي‌شود از دو ديدگاه نگاه كرد.

يكي اين‌كه قصد و نيت تأكيد بر رعايت قانون است و استان‌دار محترم دارد تمام هم و غم خود را صرف اين مي‌كند كه قانون به درستي اجرا شود كه البته با شناختي كه از دستگاه اجرايي داريم چنين فرضي نزديك به محال است.

ديگري اعمال فشار و زور براي قبولاندن يك فكر و سليقه‌ي خاص به آدم‌ها. كه با توجه به تجربه‌ي تاريخي‌اي كه از اول پيروزي انقلاب شكوهمند تا الان داريم بسيار محتمل‌تر است.

من نه با مضمون اين خبر كار دارم نه با نتايج و عواقبش. چيز ديگري ذهنم را به خود مشغول كرده؛ رفتار حكومت‌هاي ايدئولوژيك و واكنش مردم در مقابل آن‌ها.

فرقي ندارد، وقتي حكومت ايدئولوژيك مي‌شود، خواه مذهبي باشد يا ضد مذهب، خواه اسلامي باشد يا كمونيست، خواه سوسياليست باشد يا فاشيست، رفتارهاي مشابه و معيني را در قبال شهروندانش پيش مي‌گيرد.

پله‌ي اول اعلام و ترويج يك شعار آرماني است كه همه‌ي مردم بايد به آن اعتقاد داشته باشند؛ نه بد گفتم، همه‌ي مردم موظف‌اند كه به آن معتقد باشند. در كشور عزيز ما اين شعار سربلندي جهان اسلام و رساندن جهان (نه رسيدن آن) به عدالت الهي است. بعد از آن، تدوين و تنظيم قوانين و ايجاد نهادها و ساختارهايي است كه مردم را وادار به تبعيت از اين قوانين كنند. باز هم در كشور ما تمام قواي نظامي و انتظامي و قوه‌ي محترم قضاييه و بخش‌هاي ايدئولوژيك و اطلاعاتي و حراست ادارات دولتي و نيروي محترم بسيج عهده‌دار اين مأموريت‌اند.

بقيه‌ي بازي و قواعد آن هم در جريان آن‌چه اتفاق مي‌افتد شكل مي‌گيرد.

اما واكنش مردم نسبت به اين كارها چيست؟

مردم چند دسته‌اند:

عده‌اي بنا به اعتقادات و باورهاي‌شان دولت محترم را نجات‌دهنده‌ي خود و جامعه‌شان مي‌دانند و با اين جماعت هم‌داستان مي‌شوند. از اين‌ها عده‌اي زندگي‌شان را مي‌كنند و كاري به جريان امور ندارند و فقط گاه در مجالس و بحث‌هايي كه پيش مي‌آيد سنگ دولت و گردانندگان امور را به سينه مي‌زنند و در مقابل رفتار خلاف اين قوانين فرياد وااسفا كه اسلام از دست مي‌رود سر مي‌دهند. عده‌اي هم به فراخور حال و كارشان از اين هم‌داستاني بهره مي‌برند و سهم خود را از خوان نعمات گسترده‌ي حكومتي بيش‌تر مي‌كنند.

عده‌اي ديگر ميدان را براي نان به نرخ روز خوردن مهيا مي‌بينند و خود از گردانندگان و مجريان اين قوانين مي‌شوند. در كشور عزيز ما شايد عده‌ي زيادي از آن‌هايي كه در پست‌هاي مختلف به كار مشغول‌اند جزء اين دسته‌اند. بسياري از اعضاي محترم آن نهادهايي كه در بالا نام بردم چنين وضعيتي دارند.

عده‌اي ديگر شروع مي‌كنند به نافرماني، البته نه به‌طور جدي و هدفمند بل‌كه با توجه به شرايط و اوضاع. مثلاً خانم‌هايي كه در محيط كار يا دانشگاه باحجاب‌اند اما در مجالس خصوصي و بين دوست و آشنا و وابستگان نه، از اين دسته‌اند. راستش تقريباً بيش‌تر آدم‌هاي جامعه، چه مرد و چه زن، از اين دسته‌اند. يك نگاه به جامعه و رفتار آدم‌ها در دوره‌هاي مختلف پس از انقلاب اين را به خوبي آشكار مي‌كند. هر وقت زور و ضرب شدت مي‌گيرد روسري‌ها جلوتر مي‌آيد و پيراهن مردها آستين‌بلند مي‌شود و هر وقت فضا بازتر مي‌شود روسري‌ها عقب مي‌روند و آستين‌ها كوتاه.

اين‌ها همه اما قسمت ظاهري واكنش آدم‌ها است. چيزهاي ديگري هم اتفاق مي‌افتند كه كم‌تر مورد توجه قرار مي‌گيرند.

امسال را رهبر معظم سال نوآوري و شكوفايي ناميده است اما من فكر مي‌كنم در يك حكومت ايدئولوژيك انتظار چنين چيزهايي را داشتن، آرزويي است عبث.

يكي از اثراتي كه كنش و واكنش‌هاي بالا بر افراد جامعه مي‌گذارد تعطيل شدن فكر و تحليل و نو‌آوري است.

وقتي يك دانش‌جو قسمت زيادي از وقت و نيرويش را صرف اين مي‌كند كه چگونه با يك نفر از جنس مخالفش ارتباط برقرار كند؛ كاري كه قانون آن را جرم قلمداد مي‌كند و برايش مجازات هم در نظر گرفته است؛ ديگر فكر و نوآوري را بايد بوسيد و به كناري گذاشت.

وقتي يك استاد دانشگاه درگير اين دغدغه مي‌شود كه چه بگويد و چه بپوشد و چه‌گونه رفتار كند تا سال بعد عذرش را نخواهند ديگر بعيد است بتواند يك پروژه‌ي جدي علمي را طرح و دنبال كند.

وقتي مدير شركتي ساعت‌ها وقت و نيرو و احساسات و هيجاناتش صرف اين شود كه دختر يا پسرش را كه در يك ميهماني دست‌گير شده است از بند برهاند، تواني براي خلاقيت در زمينه‌هاي مديريتي برايش نمي‌ماند.

وقتي بسياري از مردم وقت و بي‌وقت ناچار مي‌شوند به اين بيانديشند كه ديش‌هاي ماهواره‌شان را از بام خانه‌ها جمع كنند يا نه، وقتي مادري مدام نگران اين است كه فرزندش كه از خانه بيرون رفته، بدون مشكل برخواهد گشت يا بايد براي تحويل گرفتنش به كلانتري برود، وقتي همه‌ي اعضاي يك خانواده نگران اين‌اند كه نكند در راه بازگشت به خانه، گشت انتظامي پدر خانواده را كه مشروب نوشيده و دارد رانندگي مي‌كند دست‌گير كند، وقتي … ، ديگر فكر نمي‌كنم بشود حرفي از شكوفايي و بالندگي زد.

آدم‌هايي كه در يك نظام حكومتي ايدئولوژيك زندگي مي‌كنند قسمت عمده‌اي از وقت و توانشان را براي تنظيم رفتارها و هماهنگ كردن خود با قوانيني كه قبول‌شان ندارند صرف مي‌كنند. بخش عمده‌اي از انرژي و شايد خلاقيت براي يافتن راه‌هاي فرار از گرفتار شدن و پنهان‌ كردن خود و اعتقادات‌شان صرف مي‌شود.

در يك حكومت ايدئولوژيك شايد بزرگ‌ترين مشكل اين است كه آدم‌ها نمي‌توانند آزاد و بدون ترس، از اعتقادات‌شان و چيزهايي كه دوست دارند و فكر مي‌كنند درست است سخن بگويند.

البته بهتر است بي‌انصاف نباشم، همه چيز را نبايد به گردن حكومت و مجريانش انداخت. فرهنگ ما يك فرهنگ پدرسالار است، نه به آن مفهوم كه لزوماً پدر در خانواده همه‌ي حرف‌ها را بزند و تمام تصميم‌ها را بگيرد؛ اگرچه هنوز هم در بسياري از خانواده‌ها وضع به همين منوال است. نظامي كه بسياري از ما در ذهن داريم يك نظام پدرسالار است به اين معني كه قرار است يك نفر كه بر جاي پدر مي‌نشيند، خواه پدر باشد خواه مادر، خواه رهبر باشد يا مدير يك اداره، بگويد كه چه خوب است و چه بد، بگويد كه چه بايد كرد و چه‌گونه، و دست‌آخر هم اوست كه بايد قضاوت كند كه كدام‌يك كار خود را خوب انجام داده است و كدام نه.

فرهنگ پدرسالار زمينه‌ي به‌وجود آمدن حكومتي را كه با زمينه‌ي ايدئولوژيك، يك نظام ديكتاتوري را طرح‌ريزي و اجرا مي‌كند، فراهم مي‌كند. يادمان نرود كه تمام قواي حكومتي از همين مردم و از دل همين فرهنگ هستند.

پيش‌تر يكي از دوستانم تعريف مي‌كرد كه يك بار پدرش به او گفته بود كه كسي دروغ مي‌گويد كه مي‌ترسد و اگر آزادي باشد كسي دروغ نمي‌گويد. نكته‌ي جالب و بيش‌تر از آن تآسف‌آور اين بود كه همين پدر چندي بعد به سبب ظني كه به وي داشت بدون آن‌كه چيزي بپرسد گرفته بودش زير بار مشت و لگد. شايد خيلي از ماها همانند همان پدريم، وقت حرف و بحث كه مي‌شود خوب بلديم از آزادي و درستي و … حرف بزنيم ولي وقتي نوبت به عمل مي‌رسد … .

بگذريم. در حكومت ايدئولوژيك براي همه‌تان آرزوي خوبي و شادي دارم.

هر چه حساسيت‌‌مان كم‌تر باشد راحت‌تريم. منظورم حساسيت به آن مفهوم كه معمولاً به‌كار مي‌رود نيست، بل‌كه دقيقاً حساسيت حس‌ها است. هم در مورد حس‌هاي اصلي و هم در مورد حس‌هاي ديگر.

مثلاً اگر گوش‌تان خيلي به صدا حساس باشد از بودن در خيابان و جاهاي شلوغ كلافه مي‌شويد و همين‌طور در مورد حس‌هاي جسمي ديگر.

در مورد حساسيت رواني هم همين‌طور است. من نسبت به رفتار و لحن صدا و نوع نگاه كردن و كلماتي كه آدم‌ها به‌كار مي‌برند زيادي حساسم. مثلاً كسي چيزي مي‌گويد در جواب سؤالي كه مي‌كنم، بدون آن‌كه بفهمم چرا، از لحن صدايش حس مي‌كنم كه دارد دروغ مي‌گويد. اين آزارم مي‌دهد. اين حس قبل از هر فكر و تحليلي مي‌آيد و خودكار است. چه‌كار مي‌كنم؛ ناديده مي‌گيرم اين حس را، نه به دنبال اين مي‌گردم كه آيا درست است يا نه و نه به دنبال اين‌كه آن آدم را دوباره امتحان كنم. ولي وقتي تكرار مي‌شود و آن آدم و رفتارش برايم مهم است، اين‌جاست كه كلافه مي‌شوم.

زماني فكر مي‌كردم اين حساسيت بالا خوب است و كيف مي‌كردم از اين‌كه چنين هستم اما الان دارم رسماً اذيت مي‌شوم از اين حالت. به مقاديري بي‌حس‌كننده‌ي حسي نيازمندم. سراغ داريد؟

ديگر نمي‌شمارم

جرياني است پيوسته به هم حس روزها

ديگر نمي‌شمارم.

يكم: فهميدم گشادتر از آني هستم كه قبلاً فكرش را مي‌كردم. ذوق زده شدم. دو خوبي دارد. يكي اين‌كه خيالم راحت است كه ديگر خودم را سر كار نگذارم كه مي‌خواهم چنين و چنان كنم. دومي‌اش را هم به سبب معذورات اخلاقي نمي‌توانم عرض كنم.

دوم: بچه كه بوديم يك رفتار بد اين‌قدر متداول بود كه روي خيلي از ديوارها مي‌نوشتند: “لعنت بر پدر و مادر كسي كه اين‌جا بشاشد” البته خوش‌بختانه الان ديگر مسئله رفع شده و كسي روي ديوارها نمي‌شاشد. شايد هم صاحبان ديوارها به وضعيت من دچار شده‌اند و ديگر روي ديوارها نمي‌نويسند. حالا شده حكايت وب‌لاگ من بخت‌برگشته. هر مي‌آيد مي‌خواهد بشناسد نويسنده‌اش را. اشتباه كردم با ادب و احترام از خواننده‌ي محترم درخواست كردم كه از كنج‌كاوي‌اش دست بردارد. بايد فحشي، لعنتي، چيزي مي‌نوشتم.

سوم: زندگي اين‌قدر تخمي است كه مي‌شود در موردش هر حرفي زد. مي‌شود گفت زيباست يا زشت است يا سخت است يا مزخرف است يا … . فقط بايد صندلي‌تان را انتخاب كنيد و زاويه‌ي دوربين را تنظيم كنيد. هر چند وقت يك‌بار هم مي‌توانيد جاي‌تان را عوض كنيد. اگر نتوانستيد روان‌كاوها و مشاورها و … كارشان همين است، براي‌تان عوض مي‌كنند.

چهارم: وب‌لاگ خواندن كار مزخرفي است. برويد زندگي‌تان را بكنيد يا هر چيز ديگري كه مي‌خواهيد.

رفتم پشت خودم، بايد يك جوري پنهان مي‌شدم. نمي‌خواستم چشمم به قيافه‌ي نحس خودم بيفتد. حالم را بر هم مي‌زند بعضي وقت‌ها اين آدمي كه منم. راهش اين است كه بي‌حوصله شوي، با آينه قهر كني و دقيقه‌هاي كش‌دار را آن‌قدر بكشي تا هيچ چيز ديگر معني‌اي نداشته باشد.

اه، اين نور لعنتي باز مزاحم است. همه‌چيز را با كناره‌هاي مبهم بيش‌تر ترجيح مي‌دهم، حتي درك و فهم را. بهترين شكل ممكن دايره است كه اصلاً كناره ندارد، اما آن لامصب هم، خوب كه فكر كني، بيش‌تر از هر شكل ديگري كناره دارد. اما خوبي‌اش اين است كه كناره‌هايش آن‌قدر زيادند كه نمي‌تواني در موردشان فكر كني. درست مثل فكر كه وقتي دايره‌وار مي‌آيد و مي‌چرخد و مي‌چرخد و مي‌چرخد، ديگر نمي‌تواني فكر كني.

اين‌قدر اين لعنتي توي مغزم تكرار مي‌كند كه: “به گل‌ها آب داده‌اي؟” آخر همه‌شان را مي‌كنم و مي‌اندازم دور. مثل همه‌ي آن چيزها كه تا حال كنده‌ام و دور انداخته‌ام. آخرش هم بايد خودم را دور بياندازم. دير و زود دارد اما سوخت و سوز ندارد.

باز دارم مي‌نويسم، مثل احمق‌ها. بايد پنهان شوم. بايد بروم پشت خودم.

فعلاً.

من

خيلي چيزي ندارم در باره‌ي خودم. شايد همان عنوان بالاي وب‌لاگ كافي‌ترين توضيح باشد. بي‌آن‌كه قصد داشته باشم مردان را تصوير كنم حس‌هاي خودم را از زندگي‌ام و از جامعه و دور و برم مي‌نويسم، شايد تا حدي مردانه باشد شايد هم كاملاً شخصي. مي‌نويسم تا خوانده شوم و در عين حال خلاص شوم از اين فكرها. بهتر است فرض كنم اين‌جا كسي نمي‌شناسدم و هم‌چنان در اين فرض باقي بمانم تا راحت و روراست بنويسم. گرچه مي‌دانم كه متأسفانه عادت مألوف آن‌ها كه وب‌لاگ مي‌خوانند اين است كه نويسنده و هويتش را كشف كنند اما از خواننده‌ي محترم مي‌خواهم كه اين بار از اين كنج‌كاوي لذت‌بخش چشم‌پوشي كند. yekmard1@gmail.com

دسته‌بندي

بیشترین کلیک‌شده‌ها

  • هیچ کدام